تبليغاتX
ابلهی که همه چیز میدانست

طنز اجتماعی

آخرین پست 87

ز   کوی   یار      می‌آید  نسیم   باد      نوروزی        از این  باد ار  مدد  خواهی   چراغ دل  برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن        که  قارون  را  غلط‌ ها  داد  سودای     زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل  چنان مست می لعل است        که  زد  بر  چرخ    فیروزه  صفیر   تخت    فیروزی
به  صحرا  رو  که از  دامن   غبار  غم   بیفشانی       به  گلزار  آی   کز  بلبل   غزل  گفتن    بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست       مجال  عیش   فرصت دان  به فیروزی  و  بهروزی
طریق کام بخشی  چیست  ترک کام خود کردن        کلاه  سروری  آن  است  کز  این  ترک   بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی       که بیش از پنج روزی نیست    حکم میر نوروزی
ندانم  نوحه قمری  به   طرف  جویباران  چیست        مگر او  نیز همچون من  غمی دارد    شبانروزی
میی دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش      خدایا    هیچ  عاقل  را   مبادا  بخت  بد    روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع        که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد  ز اسباب طرب  محروم        بیا ساقی  که  جاهل  را  هنیتر  می‌رسد  روزی
می  اندر مجلس آصف  به  نوروز جلالی  نوش         که بخشد  جرعه  جامت  جهان  را  ساز  نوروزی
نه حافظ  می‌کند تنها  دعای خواجه   تورانشاه        ز  مدح  آصفی  خواهد  جهان  عیدی  و  نوروزی
جنابش  پارسایان  راست  محراب دل  و  دیده         جبینش  صبح خیزان  راست  روز  فتح  و فیروزی

سال نو بر تمام دوستان عزیز و خوانندگان این وبلاگ مبارکباد . امیدوارم در پناه یزدان ، سالی پربار و سبز  داشته باشید . به امید سالی بهتر ، پر از آزادی و رفاه

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 12:21  توسط امیر  | 

تحلیلی بر ماجرای بزبز قندی

آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگيز است ،رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد.                                                                       
طی تحقیقات بعمل آمده کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود، تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش می آید و با هم میروند صفا !                                                                                  
پدر که سه شیفته کار میکند. مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطري که تهدیدشان میکند گرگ پشت در است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید!                            
شنگول چرا شنگول است؟ مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد .                                                            
منگول هم که بینوا مونگول است و هپلی                                                     
اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا ،خودش را جای جی اف حبه انگور جا زده بود و وارد خانه شد                                                
                                                                                                          
خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند !                                                                               

  پانوشت : ایندفعه حال کردم که نوع نوشته و پس زمینه این پستم رو عوض کنم !!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 16:10  توسط امیر  | 

اینم یه داستان دیگه

جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند  پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند  .
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است  زني بسيار زيبا در را باز مي کند.
مردان که محو زيبايي و اندام جذاب زن صاحبخانه شده بودند، توضيح ميدهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.

زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند

------------------------------------
 حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سرانجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب و سکسي صاحبخانه ای است که يک شب  توفاني به آنها پناه داده بود  پس از خواندن نامه با سرگرداني و  شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و  پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي  گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن  زن زيبا و تنها رفتيم؟
 باب پاسخ داد: بله
 جک گفت: يادته که ما در استبل و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه
 حرف و حديثي در نيايد؟  باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
 جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب  تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و  تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟ 
باب سر به زير انداخت و گفت: من ...  بله ... من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي  برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت  رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من ..   بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست  ادامه دهد... ،  باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من  مي تونم توضيح  بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط  مي خواستم .. فقط...حالا چي شده
 مگه؟
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و  گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و  همه چيزش را برای من به ارث گذاشته !

منبع : اینترنت

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 11:32  توسط امیر  | 

هشتم مارس روز جهانی زن

 

پانوشت :

|+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 15:19  توسط امیر  | 

ادبیات خیابانی حجاب در آستانه هشتم مارس

در حاشیه هشتم مارس روز جهانی زن ، در تهران به پارچه نوشته ای برخوردیم به این شرح : که البته کلمه "طنازی" را نیز بصورت "تنازی" نوشته بود  

در خیابان چهره آرایش مکن  .....  از جوانان سلب آسایش مکن
زلف خود از روسری بیرون مریز ..... در مسیر چشمها افسون مریز
یاد کن از آتش و روز معاد    .....    طره گیسو مده در دست باد
خواهرم دیگر تو کودک نیستی ..... فاش تر گویم عروسک نیستی
خواهرم ای دختر ایران زمین ..... یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهرم این لباس تنگ چیست ؟ ..... پوشش چسبان رنگارنگ چیست ؟
خواهرم اینقدر تنازی مکن    .....    با اصول شرع لجبازی مکن
در امور خویش سرگردان مشو ..... نو عروس چشم نامردان مشو  
خیمه گاه عشاق الحسین (ع)

در پاسخ ادبیات پارچه ای خیابانی برای حجاب ، رزی خانم هم شعر زیر را سروده اند :

ای فلانک خاک عالم بر سرت ..... گر چنین گویی سخن با خواهرت
خواهر تو نیستم البته من   .....   پس فزونتر از دهانت زر نزن
چشم هیز و خوی بد ، فکر پلید ..... از دل هر مصرعت آمد پدید
زشتی دید و کلام ذات تو   .....   هست پیدا در همه ابیات تو
از خرد چون کم رسیده سهم تو  ..... نیست زیبایی من در فهم تو
هم نگفته با تو هیچ آموزگار ..... هست طنازی به تای دسته دار
یا نمیدانند عشاق حسین    .....    فرق ساده را میان تا و طین
همچنین آرایش من ای عمو ..... در خیابان نیست ، کم یاوه بگو
جای آرایش چه نزدیک و چه دور ..... سالن زیبایی است ای بیشعور
من لباس تنگ میوشم ، بله  .....  پوشش خوشرنگ میپوشم ، بله
میشوم طناز و زیبا و ملوس ..... میخرامم در چمن چون نوعروس
زلف خود ریزم برون از روسری ..... میکنم در چشم مردان دلبری
طره گیسو دهم در دست باد  .....  گور بابای تو و روز معاد

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 12:6  توسط امیر  | 

کوتاه ترین داستان عشقی

روزی مردی از یک دختر پرسید «آیا با من ازدواج  می‌کنی؟» . دختر جواب داد «نه»

و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست خوابيد !!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 12:8  توسط امیر  | 

ببینیم و فکر کنیم - قسمت دوم

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 12:34  توسط امیر  | 

گزارش لحظه به لحظه از ماهواره امید

شامگاه دوشنبه : ماهواره امید به فضا پرتاب شد
صبح سه شنبه : به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند.
چهار شنبه : در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تكنولوژی فضایی ، نام كهكشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت.
صبح پنج شنبه :  اولین پیام ماهواره امید مخابره گردید : زمين گرد است !! 
عصر پنجشنبه : دومین پیام ماهواره امید : من گم شدم !
ظهر جمعه سومین پیام از ماهواره امید دریافت شد: اینجا  2تا ترک دارن دنباله قبله می گردن  !
شامگاه جمعه : چهارمین پیام از ماهواره امید مخابره شد : یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم
ظهر شنبه پنجمین پیام ماهواره امید مخابره گردید: پنچرگیری کجاست ؟؟ 
عصر شنبه ششمین پیام : بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستین
غروب شنبه بنا بر آخرین اخبار ماهواره امید در حال عبور از آسمان قزوین متوقف و مفقود گردید
صبح سه شنبه هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: بابا چند روزه افتادم چرا یکی نمیاد منو برداره ؟؟
عصر چهارشنبه : خبر فوری... ماهواره امید از سیاره زهره خواستگاری کرد. لی لی لی لی لی لی.
پنج شنبه : آقای احمدی نژاد برای برقرای وصلت امید وزهره صبح امروز به فضا سفر کرد
مرجع تقلید: اگر زهره به دین مبین اسلام بگرود ازدواج امید با او بلامانع است وبه امید خدا میخ اسلام را در فضا نیز خواهیم کوبید
عصر جمعه : ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها و بوق زدن بیجا و مسافرکشی بازداشت شد
شنبه : روزنامه کیهان اعلام کرد ازاین پس بجای سفرهای استانی ، سفرهای فضائی رئیس جمهور برای نجات هستی شروع میشود

|+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 12:48  توسط امیر  | 

دعوی ریاست

براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند .
مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند كه منم پيام رسان به شما ، كه بي من پيامي نيايد
ريه بانگ بر آورد  : هوا، كه رساند؟ ... من ، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
و هر عضوي به نحوي مدعي ، تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوي رياست كرد !
اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند  .اختلال در كار اعضاء پديدار گشت  .روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسيد
 
نتيجه اخلاقي
. چون لازمه ي رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست كند !!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 12:44  توسط امیر  | 

ببينيم و فكر كنيم . قسمت اول

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 22:45  توسط امیر  | 

یک داستان کوتاه

تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدر پير و شکسته نشده‌ام؟

اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد:

من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پيش او مى‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم. ناگهان به يادم آمد که ٣٠ سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد ، مو مشکى و مهربانى به همين اسم درکلاس ما بود.

وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام . اين آدم خميده، موخاکسترى و با صورت پر چين و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد. بعد از اين که کارش بر روى  دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مى ‌رفته است؟

 او گفت: بله. بله.. من البرزى هستم.

پرسيدم: چه سالى فارغ‌ التحصيل شديد؟

گفت: ١٣٥٩. چرا اين سوال را مى‌پرسيد؟

گفتم: براى اين که شما در همان کلاسى بوديد که من بودم.

او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خيره شد و بعد مردک احمق و نفهم گفت:

شما چى درس مى‌داديد؟؟

|+| نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 12:58  توسط امیر  |